آینده پژوهی و مدیریت آینده (Managing future)

این وبلاگ با هدف نشر مقالات علمی پژوهشی در زمینه های مدیریت و آینده پژوهی تشکیل شده است

 
آینده مدیریت اقتصاد جهان، تهدیدها و فرصت‌ها
نویسنده : بابک نعمتی - ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱
 

آینده مدیریت اقتصاد جهان، تهدیدها و فرصت‌ها

 

ایران‌صدا: اگر اقتصاد آمریکا را بزرگ‌ترین اقتصاد فعلی جهان در نظر بگیریم، اما به قول "یموتی گایتنر" وزیر خزانه ‌اری آمریکا:
اقتصاد آمریکا 'دیگر نمی‌تواند' عامل پیشرفت اقتصاد جهانی باشد. رونق اقتصادی دنیا مشروط به رشد سایر اقتصادهای بزرگ جهان است. چالش‌های فراروی اقتصاد جهان شاید زنگ خطری جدی باشد برای آینده اقتصادهای جهان و یا فرصتی برای رشد اقتصادهای نوپایی نظیر چین، هند و ایران

کارشناس/مهمان: مهندس بابک نعمتی,  

حجم اقتصاد جهان در سال ۲۰۰۷ ( $ ۶۵٬۶۱۰٬۰۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ ) بوده‌است.

بزرگ‌ترین اقتصاد را در میان کشورهای جهان اقتصاد ایالات متحده آمریکا در اختیار دارد. تولید ناخالص داخلی این کشور نزدیک به ۱۳٫۸۶ تریلیون دلار است. در مقایسه، ۱۵ کشور صاحب ارز یورو در اتحادیه اروپا مجموعاً به تولید ناخالص داخلی ۱۴٫۴۵ تریلیون دلار در سال ۲۰۰۷ دست یافتند.

چین دارای دومین اقتصاد بزرگ جهان است. حجم اقتصاد چین ($ ۶٬۹۹۱٬۰۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰) در سال ۲۰۰۷ از ژاپن بیشتر بوده و بلافاصله پس از آمریکا یعنی در مقام دوم در جهان قرار می‌گیرد. چنان‌که رشد کنونی اقتصادی چین همچنان ادامه یابد، چین از نظر اقتصادی، در حال رسیدن به آمریکا یعنی بزرگ‌ترین اقتصاد جهان است و باید خود را برای مقابله با پیامدهای سیاسی و اقتصادی این موضوع آماده کند. این امر موجب نگرانی‌های عمده سیاسی خواهد شد؛ زیرا این کشور به صورت نیروی به‌مراتب قوی‌تری در منطقه در آمده. بیش از ۵۰ ٪ مردم چین کشاورزند. صنعتگران ۲۴٪ و کارمندان و بازرگانان۲۶ ٪ نیروی کار فعال این کشور را تشکیل می‌دهند. میلیون‌ها تن هنور در فقر شدید زندگی می‌کنند و مشکلات زیربنایی نیز در چین ادامه دارد.

.

ژاپن دارای سومین اقتصاد بزرگ جهان است. حجم اقتصاد ژاپن 
( $ ۴٬۲۹۰٬۰۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ ) در سال ۲۰۰۷ از ژاپن بیشتر بوده و بلافاصله پس از چین یعنی در مقام سوم در جهان قرار می‌گیرد.

اقتصاد هند چهارمین اقتصاد بزرگ جهان است. بر اساس برابری قدرت خرید، حجم اقتصاد هند ( $ ۲٬۹۸۹٬۰۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ ) در سال ۲۰۰۷ از آلمان بیشتر بوده و بلافاصله پس از ژاپن یعنی در مقام چهارم در جهان قرار می‌گیرد.

در اثر بحران اقتصادی آمریکا، صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی، اعلام کرده‌اند که بحران مالی ۳٫۹ تریلیون دلار خسارت به بار آورده است و پیش بینی کرده‌اند که رشد اقتصادی جهان در سال ۲۰۰۸ با ۲ درصد کاهش نسبت به سال ۲۰۰۷، به ۳ درصد برسد. برپایه این پیش‌بینی، در سال ۲۰۰۹ رشد اقتصاد جهانی به حدود ۲٫۲ درصد محدود خواهد بود که کمتر از پیش‌بینی اولیه ۳٫۰ درصد است، در حالی‌که این نرخ در سال‌های ۲۰۰۸ و ۲۰۰۷ به ترتیب ۳٫۷ درصد و ۵٫۰ درصد بود.

کارشناس: مهندس بابک نعمتی
سردبیر: دکتر مهدی مطهر نیا
تهیه کننده اینترنتی: محمد مهدی شادبهر
گوینده : سارا عشفی نیا (کارشناس مجری)
گروه اجتماعی و اقتصادی
دوستان و مخاطبان برنامه باریخ می تواننداز طریق لینک زیر هم فایل مربوط به این برنامه را دانلود نمایند و هم می توانند به صورت آنلاین گوش فرادهند.

در سال ۲۰۱۱ میلادی صندوق بین‌المللی پول پیش‌بینی کرد کهچین در پنج سال آینده به نخستین اقتصاد جهان تبدیل شود. چین در سال ۲۰۱۶ میلادی در شاخص‌های اقتصادی از آمریکا پیشی خواهد گرفت. این صندوق ارزیابی‌های خود را بر اساس اولویت‌های مختلفی مانند قدرت خرید انجام داده است. از سوی دیگر ارزش تولید ناخالص داخلی چین که در سال ۲۰۱۰ میلادی یازده هزار و ۲۰۰ میلیارد دلار بود، در سال ۲۰۱۶ میلادی به ۱۹ هزار میلیارد دلار خواهد رسید. این در شرایطی است که در سال ۲۰۱۰ میلادی ارزش این شاخص برای آمریکا ۱۵ میلیارد و ۲۰۰ میلیون دلار بود و تا سال ۲۰۱۶ میلادی به ۱۸ هزار و ۸۰۰ میلیارد دلار خواهد رسید. افزون بر این، تا ۵ سال آینده سهم چین در اقتصاد جهانی از ۱۴ درصد در حال حاضر به ۱۸ درصد خواهد رسید که از سهم ۷/۱۷ درصدی آمریکا بیشتر است

اما نظم نوین جهانی و یکپارچه‌سازی اقتصاد جهان از کجا آغاز شد؟

فروپاشی شوروی سابق را می‌توان نقطه عطفی در تاریخ روابط بین‌المللی به حساب آورد. این مسئله موجب تغییر در ساختار و ماهیت نظام بین المللی در واپسین دهه‌های قرن بیستم شد; به طور کلی تا قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، جهان از ساختار دو قطبی برخوردار بود و آمریکا و شوروی به عنوان دو ابرقدرت، در عین رقابت با یکدیگر، از هرگونه اقدام مستقیم و خطرساز ضد منافع یکدیگر خوداری می‌کردند؛ چرا که «توازن قوا» نظمی را پدیدار ساخت که طبق آن امکان درگیری جنگ‌های جهانی اول و دوم را می‌توانست به دنبال داشته باشد. آن‌چه در این دوره مد نظر دو ابر قدرت قرار گرفت، نمایش قدرت یا کسب پرستیژ بود . آن‌چه در نهایت اتفاق افتاد و جهان را با وضعیت جدید روبه‌رو ساخت، فرو پاشی شوروی بود که به سبب ضعف پایه‌‌های اقتصادی و سیاسی صورت گرفت. در این فرضیه گرچه گورباچف با طرح‌هایی چون پروستریکا و گلاس‌نوست، سعی در رفع آنها داشت، اما این کار در حقیقت خیلی با تاخیر صورت گرفت و چاره‌ساز نبود. فروپاشی قدرت شرق، منجر به پیدایش نگرش و رفتار جدید ابرقدرت غرب یعنی آمریکا گردید. دولتمردان آمریکا، فروپاشی رقیب را موفقیت و مشروعیت خود تلقی کردند. از طرف دیگر به دنبال فروپاشی شوروی که بزرگ‌‌ترین قدرت نظامی زمان خود بود و از قدرت هسته‌ای برخوردار، میراث به‌جای مانده از آن، بین کشورهای مشترک‌المنافع تقسیم و بعضاً از طرف این کشورها در اختیار کشورهای دیگر قرار گرفت که در صورت کنترل‌نشدن و ایجاد ائتلاف منطقه‌ای، می‌توانست موجبات شکل‌گیری قدرت رقیبی را به دنبال داشته باشد. این مسئله دولتمردان آمریکا را بر آن داشت تا با طرح‌ریزی دکترین جدید، تحت عنوان «نظم نوین جهانی » ساختار و ماهیت نظام بین‌المللی را به سمت و سوی منافع استراتژیک خود سوق دهند و بیشترین نقش را در جهان آینده، از آن خود سازند. از این رو اعلام دکترین نظم نوین جهانی، در حقیقت به معنی نظمی بود که در آن آمریکا ایجادکننده و هدایت‌گر به شمار می‌آمد. بنابراین جهانِ پس از آن جهانی تک‌قطبی و با زعامت آمریکا مورد نظر قرار گرفت. در این زمینه راهبرد آمریکا برای دست‌یابی به نظم نوین، مبتنی بر چند اصل کلی بود: 

1 . جلوگیری از ائتلاف جدید بین کشورهایی که منافع مشترک و بعضاً ضدآمریکایی داشتند؛ 
2 . ممانعت از برخورداری کشورهای دیگر از تسلیحات هسته‌ای و اتمی که مهم‌ترین ابزار قدرت به شمار می‌آمد؛
3. فراهم‌آوردن فرهنگ و سیاست و اقتصاد واحد به شیوه غربی و اشاعه آن به سایر کشورها؛
4 . تسلط بر منابع حیاتی منطقه خاورمیانه از جمله منطقه خلیج فارس . 

این راهبرد از طریق تاکتیک‌های متناسب با هر منطقه، مورد نظر قرار گرفت . در این میان خاورمیانه بیشترین اهمیت را می‌توانست داشته باشد؛ زیرا نخست قدرت‌هایی چون ژاپن، چین، هند وجود داشتند که با داشتن جمعیت و امکانات اقتصادی و نظامی، امکان ایجاد یک ائتلاف جدید را منتفی نمی‌ساخت. ثانیاً به علت حضور ایدئولوژی اسلامی در این منطقه، ایدئولوژی مورد نظر آمریکا از هر جهت می‌توانست تحت‌الشعاع قرار گیرد. ثالثاً به سبب وجود منابع عظیم حیاتی انرژی، چون نفت و گاز می‌توانست تامین‌کننده نیازهای ایالات متحده باشد. 

بر این اساس ایالات متحده آمریکا در منطقه خاورمیانه، در حقیقت به دنبال نظریه کلاسیک ژئواتژیست‌هایی چون مکیندروماهان بود. آنان بر این باور بودند که هر کس در صدد رهبری و تسلط بر جهان است، می بایست قلب جهان را در اختیار داشته باشد و قلب جهان خاورمیانه است و برای دست‌یابی بر خاورمیانه، لاجرم باید نقاط اراهبردی آن، مانند خلیج فارس را در اختیار داشت. 

آنچه عزم آمریکا را در جهت عملی‌کردن ایده خود از نظم نوین جهانی می‌توانست به حقیقت نزدیک سازد، همانا وجود انقلاب در حوزه ارتباطات و اطلاعات بود که ابزار آن عمدتاً در اختیار دول غربی بود. گسترش رسانه‌های خبری، اینترنت و ماهواره، نوعی تهاجم فرهنگی راه انداخت که اشاعه‌دهنده فرهنگ غربی و تضعیف‌کننده فرهنگ‌های بومی در سراسر جهان بود. از طرف دیگر نقش و حضور آمریکا در مجامع بین‌المللی و جهانی، چون سازمان ملل متحد، صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی (w . t . o) همگی ابزارهای دیگری بود که در اختیار سیاست خارجی آمریکا قرار گرفت. 

از منظر ایالات متحده آمریکا، عملی‌کردن راهبرد «نظم نوین جهانی » محتاج شعارها و یا بهانه‌هایی بود که کارکرد تبلیغی داشت. بدین منظور شعارهایی چون دفاع از حقوق بشر، مبارزه با تروریسم، ایجاد صلح و عدالت و . . . . در دستور کار سیاستمداران آمریکایی قرار گرفت. هدف اصلی ایالات متحده از این شعارها به وجود آوردن زمینه‌های لازم برای اهداف اساسی خود بود که به آن اشاره شد. در واقع آمریکا در پوشش این نقش، می‌توانست ضمن دست‌یابی بر منابع حیاتی منطقه بر سلاح‌های هسته‌ای و اتمی که در اختیار برخی کشورها بود نیز کنترل یابد و به دنبال آن از اشاعه ایدئولوژی اسلامی جلوگیری کند و امکان هرگونه ائتلاف بین کشورهای دیگر را تا حد ممکن کاهش دهد. 

با توجه به مطالب گفته‌شده، شاید بتوان اقدامات آمریکا را طی دهه گذشته، تحلیل کرد. به طور کلی حمله به عراق بعد از حمله آن کشور به کویت - که با هماهنگی خود آمریکا صورت گرفت - فرصت جدیدی را در اختیار آمریکا قرار داد تا بتواند به بهانه دفاع از حقوق بشر، ضمن تضعیف توانایی عراق در منطقه راهبردی خلیج فارس، حضور داشته باشد و مهم‌تر آن‌که آمریکا می‌توانست با فراخوان کشورهای جهان، هژمونی خود را در جهان تثبیت کند. بدیهی بود که اولین اقدام بسیار بااهمیت بود؛ چرا که اگر آمریکا توانایی بسیج سایر کشورها و امکانات آنان را ضد عراق پیدا می‌کرد، می توانست نوعی مشروعیت برای اقدامات خود به دست آورد که در نهایت نیز آن‌چه اتفاق افتاد، مطابق خواست آمریکا بود. 

در این میان حادثه 11 سپتامبر بسیار حائز اهمیت است و فرصت جدیدی را برای دست‌یابی آمریکا به اهداف مورد نظر فراهم آورد. آن‌چه آمریکا بعد از این حادثه در صدد آن بود، این‌هاست: 

1 . همراهی کشورهای جهان با خود در پوشش مبارزه با تروریسم؛
2 . حضور در مناطق دیگر خاورمیانه، چون افغانستان و کنترل قدرت هایی چون هند، چین، روسیه و . . . ؛ 

3 . تسهیل در زمینه عملی‌کردن اقدامات بعدی. 

اما نکته‌ای که نمی‌توان آن را انکار کرد، این است که گرچه آمریکا با مجوز سازمان ملل و با تکیه بر ائتلاف بین ‌لمللی توانست به افغانستان حمله کند، اما این ائتلاف و همراهی در خصوص حمله به عراق کمتر بود و موج مخالفت‌ها را ضد لشکرکشی آمریکا برانگیخت و آن بدین جهت بود که در حقیقت کشورهای اروپایی، خصوصاً آلمان و فرانسه و همچنین روسیه، به اهداف آمریکا پی برده بودند. این مسئله؛ یعنی مخالفت با سیاست‌های سلطه‌طلبانه آمریکا، در طرح جدید آن کشور، یعنی حمله مجدد به عراق، بازتاب بیشتری پیدا کرد. از این رو هر چه دولتمردان آمریکا به انتهای زنجیره اهداف خود، در چارچوب نظم نوین جهانی نزدیک می‌شوند، با مخالفت‌های بیشتر و همکاری‌نکردن افکار عمومی جهان روبه‌رو خواهند شد.